کار ما در باغِ عشق، شوفِ پرواز آموختن است

کار ما چون بی دلان، دل را به یغما‌بردن است

کار ما از دلدادگی، دیده به اشک فشاندن است

کار ما از زندگی، بی سر و سامان رفتن است

کار ما از روز ازل، خون به چشم پالودن است

کار ما تا روز ابد مژه ی تر افشاندن است

زان گلرخِ فرزین نشین، سعدی ندارد گله‌ای

کار او در باغِ عشق، سز به دار آویختن است

دکتر سعدی گراوند